تبليغاتX
کاش می شد که . . .

 

تقدیم به بهترین بهترینم

            که عشق را به من آموخت

 

 

 

 

 

        عشق چشاش قشنگه          

عشق نگاش پر رنگه

        عشق لباش آتيشه

زود  زود دلت آب می شه

       عشق دستاش لطيفه

دستاش برات عزيزه

       عشق چشاش برق داره

پشتش پر از حرف داره

       وقتی چشاش خيش می شه

دنيا برات تار می شه

       عشق کارهاش ناز داره

نازهاش عجب راز داره

        عشق بالهای زر داره

چشمای پر از برق داره

       عشق راهش خار داره

دلت تب و تاب داره

        عشق دلش غم داره

راهش يه آهنگ داره

       راهش هواش سوز داره

با عاشقاش کار داره

        عشق تنش آتيشه 

عاشقه توش آب می شه

       عشق خونش دور دوراست

رسيدنت با خداست

 

شيما کيميا 23/11/1386

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شیما کیمیا در پنجشنبه 25 بهمن1386 و ساعت 0:44 |

 

 باران می بارد امشب

دلم می خواهد امشب

برم تختم را زير باران

زير باران ، روی باران

روم آنجا که خورد دانه دانه بر تن من دانه های نرم باران

دانه های لطف باران

سان دست گرم مادر می زند پشت تن و جانش

بخواب ... لالا . .  گل لاله . .

وای

وای می زند بر پشت من اکنون ده ها نه صدها دست

دست گرم مادرم وای

خودش می گويد انگار

مادرم می گويد انگار

مادرم می گويد انگار

با نوای روح انگيز باران

بخواب نازم ، بخواب عمرم که وقت خوابه لالا . .

وای !

مرا اين خواب شيرين !

مرا اين خواب شيرين نستانيــــــد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شیما کیمیا در سه شنبه 23 بهمن1386 و ساعت 23:29 |

 

 

خدایا

      به هر که دوست می داری بِِِِِِِِیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است

        و به هر که دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر است

 

 

 

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگیها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

و نوش داروی اندوه

صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

 

 

 

بهترین چیز

رسیدن به نگاهی است

که از حادثه عشق تر است

 

 

در کوچه عشق بی صدا می رفتیم

                        آرام پا به پا می رفتیم

                                   جوری دلمان به دست و پا می افتاد

انگار به خانه خدا می رفتیم

            انگار به خانه خدا می رفتیم

                     انگار به خانه خدا می رفتیم  . . .

                            

 

و در آخر

 

عشق مانند هواست

همه جا جاری است

تو نفسهایت را قدری جانانه بکش

 

 

+ نوشته شده توسط شیما کیمیا در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 0:13 |
                                              با من سخن مگو

                                                         من دختر غمم

 

 

ای خاک

           ای دوست

بیا برایت بگویم

اگر مرا در آغوشت بخوانی

اگر مرا مشتاقانه بخوانی

آنقدر غریبانه

با چشمانی بهت زده و براق به سراغت می آیم !

با چشمانی به سراغت می آیم که انگار تا کنون هیچ ندیده است

با چشمانی که برایش غریب است خواندن

با چشمانی که ندیده است محبتی - آعوشی

آنچنان تو را در آغوش می گیرم

باورت نمی شود

به شرط اینکه

کمی

برایم سنگ صبور باشی

تنها چیزی که از تو می خواهم این است

و از تنها چیزی که از حسرت نداشتنش نمی توانم بگذرم

سیگ صبور است

قول بده که سنگ صبوری برایم باشی

قول بده

مرا بخوان

مرا بخوان زود

 

+ نوشته شده توسط شیما کیمیا در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 0:4 |

 

 

کودکم

ای دردانه ام    پاره تنم   بیا در آغوشم   بیا که امشب لای لای غریبی در سر دارم

عزیزکم

فدای آن چشمان معصومت که مرا به اوج آرامش می خواند

به اوج بی نهایت ، به خواب ابدی .

من اینجا در اوج نیازمندی و حقیری روزها و شبهایی را می گذرانم

روزهای داغ و سوزان و شبهای سرد وطولانی و تنهایی

عزیزکم ، بسیار از زمانه گله دارم

پاره تنم ، به خدا کودک بودم .

به خدا دیر زمانی نیست که چشم باز کردم

از روزهای بهشتی ام نمی گذرد آنجنان

همین روزها بود که صدای قه قه خنده هایمان گوش فلک را کر می کرد ، حال همان زمانه ، همان فلک ، هر کدام از عزیزان و  همبازیهایم را به یک سو انداخته .

همین دیروز بود چشم در چشمان هم اشک خوشحالی می ریختیم و خود نمی دانستیم به زودی فاصله ها جدایمان می کند و لابد به زودی خاک می خواهد جدا کند ...

جگر گوشه ام

ای تمامی آرزوهای من در وجود تو ، در نگاه تو ، در خنده های تو ...

به این دنیای بی مروت دل نبندی

غصهء زمانه را نخوری

وای ، تنها نمانی

بی کس نباشی

که آرامش نخواهم داشت

عزیزکم

فقط بخند برای زمانه

بخند که چگونه می گذرد

و به تمامی عشق ها

فاصله ها

بی نهایت ها 

لبخند بزن

 

+ نوشته شده توسط شیما کیمیا در جمعه 18 آبان1386 و ساعت 20:15 |

 

 

 

من از نهایت شب حرف می زنم

       من از نهایت شب و از نهایت تاریکی حرفم می زنم

به خانه من اگر می آیی برای من ای مهــربـان

        چراغ بیاور و یک دریچه

                  که ازآن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 


 آرزوی های من

کاش می شد که نرفت و درآن آوای خوش هزار می ماندیم

کاش می شد که نرفت و صدای خنده ها را در حوالی خوشبختی جای نمی گذاشتیم

کاش می شد که نرفت و آن عروسکها را زنده می یافتیم

و آن نهال تازه عشق همیشگی می ماند

و بر قله آن زیبا قدم می زدیم

و بر موجهای آن دریا می خوابیدیم

و در آن جنگل سرسبز یاری داشتیم

کاش می شد که نرفت و باران این چشمها و دل آرام می گرفت ...


+ نوشته شده توسط شیما کیمیا در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 10:7 |